معین عشق مامان و بابا

برای پسرکم معین

معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 مهر 1394 | 10:16 | نویسنده : مامانی |

 

 

 

 

 

 

 

 


سلام عشق و زندگی مامان 14 اردیبهشت ماه یه سفر 4 نفری یهویی من و شما به همراه باباجونی و آناجونی خیلی خوش گذشت واقعا یه سفر عالی بود همونجا برای شما یه تولد 4 نفری هم گرفتیم جای بابا رضا خیلی خالی بود

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1396 | 22:21 | نویسنده : مامانی |

 


یه حمام با کلی ماشین برای عشق مامان. عمر من به ندرت پیش میاد که حموم بری و ماشین بازی نکنی ولی این یکی دیگه فوق العاده بود .

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1396 | 21:07 | نویسنده : مامانی |

 


سلام به عشق و زندگی مامانی. بعد از کلی تحقیقات و بررسی به کمک خاله زهرا و بازدید از مهدکودک های مختلف تصمیم گرفتم شما رو ببرم مهد مهرگان. از 4 اردیبهشت 95 ساعت 11 شما برای اولین بار قدم تو مهد گذاشتی. البته اون روز آناجونم مارو همراهی میکرد. یک ساعتی که شما جگر تو مهد بودی متاسفانه آنا جون طاقت نیاورد و زمین و زمان و واسطه کرد تا من منصرف کنه و انقدر گریه کرد که منم تسلیم شدم تا از فردا بازم زحمت و بدیم به آنا جون. اینم ماجرای یک روزه مهد گل پسر

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 مهر 1396 | 22:22 | نویسنده : مامانی |

 

حذف کن کسانی را که باعث غمت می‌شوند
بیش از حد که کوتاه بیایی,
می‌شوی کوتاه‌ترین دیوار!
گاهی ببخش و سـرد باش
بگذار دلخوش نباشند
به گـرمای وجودت
که هروقت‌ بخواهند کنارت‌بزنند.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 مهر 1396 | 22:04 | نویسنده : مامانی |


سلام به عمر مامانی . عکس یادگاری 13 بدر سال 96 رفتیم سرعین . یک روز برفی و راه بندان شدید تا اردبیل بود.


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 مهر 1396 | 21:50 | نویسنده : مامانی |
راهنمای ربات




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 مهر 1396 | 18:49 | نویسنده : مامانی |

اسفند ماه برای من ماه عزیزی هست .  سال 95 هم مثل هر سال منتظر رسیدنش بودن تا تولد 2 عشقم و برگزار کنم. محبت

عموی مهربونم چند ماهی بود مریض بود و روز به روز بد حال تر میشد . تا اینکه عصر 16 اسفند اطلاع دادن آسمونی شد .

خبرش برام خیلی سنگین و سخت بود . واقعا دوسش داشتم . خدایش بیامرزد . غمگین

به خاطر این اتفاق دیگه اصلا تولدی حتی خودمونی برگزار نکردیم . صبح روز 23 اسفند شما تکرار میکردی من کیک میخوام تا اینکه قانع کردم که امسال کیک نمیشه . البته مادر جون و  زن عمو ها و عمه ها با بچه ها زحمت کشیدن و خونمون اومدن و ماهم شرمندشون شدیم . آنا جون و بینا جون هم کادوی تولدت و دادن  و امیر عطا عزیز که همه ساله یادمون میکنه  دست همه عزیزان درد نکنه محبتمحبت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 مهر 1396 | 13:33 | نویسنده : مامانی |

سلام عمر و زندگی من. پسر عزیزتر از جانم . مامان قربون شیرین کاری و شیرین زبونیات

تو یه پست همه خاطرات و عکسهای از آذر ماهه تا اسفند ماه سال 95 و برات میزام .

از آذر ماه سال یکم برامون سختر شد و با مریضی زندایی و عمل سختی که داشت و رفتن آناجون به تهران روزهای من و شما هم سختر شد و بازهم تنها موندن شما و من شروع شد .

البته این دفعه یکم باباجون به دادمون رسید و کمکون کرد . شما بیشتر صبح ها با باباجون می موندی یا اینکه با هاش میرفتی مغازه .

دی ماه  یک هفته ای من و شما باهم رفتیم تهران که پیش بنیتا باشیم .

 

یک شب خوب سه نفری تو شهر بازی

 

مثل هر سال کادو شب یلدا از طرف آنا جونی برای دو تا فسقلی ها

شب یلدا خونه مادر جون

تولد یهویی به درخواست آقا معین و اجرای آنا جون

وقتی پسر آقای مهندس فاز مهندسی میزنه به سرش

یک شب خوب به دعوت اداره بابا

18 آبان اولین تولد دردانه عمه که فرداش راهی تهران شد . عاشق عمه دون گفتن هات هستم

 

وقتی تو پرواز تنها همراهت پسرت باشه و تا به مقصد برسی گردنت و محکم بغل کنه و ول نکنه بهترین پرواز همه عمرت میشه. اولین پرواز عشقم بود اولش کلی خوشت اومد بعدش نمیدونم چرا محکم بغلم کردی.

 

تهران دو تا فسقلی ساعت 3 نصف شب . بنیتا مامانش و میخواست و شما سرگرمش کرده بودی

وقتی صبح تا ظهر مغازه بابا جون بودی

 

جشنواره آدم برفی و یه روز فوق العاده برای شما

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 مهر 1396 | 12:49 | نویسنده : مامانی |

سلام عشق و زندگی مامان . انقدر بهت گفتم عشق مامان یاد گرفتی شما هم به من میگی عشقمی مامان. الهی فدای شیرین زبونیات بشم که انقدر قشنگ صحبت میکنی نمیتونم بنویسم برات .

آبان ماه دوست داشتی تولد بابا جون هست و از پارسال بنیتا جونم اضاف شده و شده تولد 2 نفر. 

روز تولد بنیتا 18 آبان ماه باباجون و انا جونی راهی کربلا شدن و ما باز تنها موندیم و با کلی مسئولیت . ولی خیلی برام حس خوبی داشت که دو تاعزیزامون و راهی بهترین سفر کردیم .

روز تولد باباجون 20 آبان تو کربلا بودن و فکر میکنم بهترین تولد برای بابایی بود . 

یک هفته معین و مامانی موندن با کلی سختی از بابت نگهداری شما گل پسر چند روزی و مرخصی گرفتم و باهم دوتایی موندیم ولی چند روز هم زحمت دادیم به دوستان . دستشون درد نکنه . 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 13:54 | نویسنده : مامانی |

هدیه خداوندی من 

54.gif55.gif

ماهگیت مبارک

خدا 
 مرهم درد هاست

 هرچه عمق خراشهای
       وجودت بیشتر باشد 

 خدا 
  برای پر کردنش بیشتر
    در وجودت جای می گیرد




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 13:48 | نویسنده : مامانی |

سلام قند عسلم . تاسوعا و عاشورای امسال از راه رسید و مثل هر سال نذر باباجون روز تاسوعا و عاشورا برقرار بود . امسال خونه و نذری باباجون 1 حال و هوای دیگه داشت برامون . خدارو هزار بار شکر کردیم که باباجون ودوباره بهمون داد و بعد از اون همه سختی به لطف خدا سرپا هست . خدایا هزاران بار شکر 

روز تاسوعا باهم رفتیم مغازه باباجون تا شربت پخش کنی و کمکباباجونی باشی .

اینجا آماده شدی که باهم بریم مغازه

 

یه استراحت با باباجون بعد از اینکه شربت و پخش کردین

اینم عکس اولین محرم 1 فرشته کوچولو به اسم بنیتا 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 11:50 | نویسنده : مامانی |

رویای زندگی مامانی . شرمنده ام که مثل قبل نمیتونم مرتبط برات پست بزارم . چندتا عکس که از تابستون امسال جامونده را برات 1 پست میزارم و خلاصه ای از کارها رو برات مینویسم . 

رفتیم پارک شفا و شما شیطنت گل کرده

وقتی گل  پسر پیتزا میخواد

معین بالا و ماشین آشغالی 

تولد ابوالفضل 

اداره مامان و معین و آیلین 

یه صبح که خیلی زود بیدار شدی با خودم آوردمت اداره 

وقتی وارد اتاق بشی و با این صحنه مواجه بشی تعجبتعجبتعجب رونی تپل اومده بود با شما بازی کنه 

 

روزی که دایی جون اومده بود برای فارغ التحصیلی بابا رضا این کیک هم برای شما خرید بود دایی جون

برای عید قربان آناجون کادو فرستاد خونمون این کیک و برای شما خریده بودن . تقریبا هر ماه یه تولد داریم برای شما شیطون بلا .

روز عید قربان خونه خان عمو . خیلی خوش گذشت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 8:20 | نویسنده : مامانی |

سلام گل پسر قشنگم . روز آخر تابستون بعد از ظهر تصمیم گرفتیم به خاطر گل پسری بریم سمت آستارا تا یکم شن بازی کنه . الهی دورت بگردم که تا اونجا برسیم 20 بار سوال کردی رسیدیم دیااااا. 

این روزها بدترین حرفت شما شده پدر سوخته میگی بعدش میخندی . الهی دورت بگردم که هنوز عاشق ماشین بازی هستی و مهمتر از همه ماشین خریدن تقریبا هفته ای سه بار حتما ماشین میخریم . شایدم بیشتر .

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 7:39 | نویسنده : مامانی |

نفس مامانی

213.gif215.gif

ماهگیت مبارک 

 

 

آرزویم این است
ڪہ دلت خوش باشد
نرود لحظہ اے
از صورت ماهت لبخند
نشود غصه ڪمے نزدیکت
لحظه هایت همه زیبا و قشنگ
از خدا مےخواهم
ڪہ تو را سالم و خوشبخت بدارد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 آذر 1395 | 13:56 | نویسنده : مامانی |

سلام عزیز دلم . روزها که میگذره و بزرگ شدنت و میبینم باور نمیشه همون کوچولوی چشم آبی منه که روز به روز قشنگتر برام حرف میزنه و دلبری میکنه و خدا روشکر میکنم که امید زندگی مثل شما به هم داده .

تابستونی که دوسش  داشتی و بیشتر شبها رو تو پارک میگذروندی به ماه آخرش رسیده . 

عزیز دلم 8 شهریور تولد محمد مهدی بود که باهم رفتیم خونه خان عمو و شما هم کلی بازی کردی و خوش گذروندی . تا دیر وقت اونجا بودیم . موقع برگشتن 1 اتفاق بد برای گل پسرم افتاد و دست کوچولوت موند لای در ماشین و انگشت دست راست شما آسیب دید . اون شب تا صبح مادر و پسر گریه کردیم و صبح عمه جون زنگ زد و باهم رفتیم مطب عمو دکتر که از دستت عکس بگیرن . تا عصر طول کشید که عمو دکتر بیان مطلب و عکس شما رو ببینن بعدش هم رفتیم پیش دکتر ارتوپد و گفت انگشت شما ترک برداشته و بستن تا دوهفته اونطوری بمونه . دوتا انگشت و بهم بسته بودن شما میگفتی این یکی به اونی که زمخی شده کمک میکنه که خوب بشه.  

 

 

تو این عکس ها انگشتت مشخصه قربونت برم الهی 

 

عکس تولد هستی خانم 

یکی از شبها که تو پارک حافظ بودیم.

1 شب با آناجون و بابا جون رفتیم آستارا . صبح زود که به اجبار داری صبحانه میخوری کنار دریا.

آقای مهندس در حال تعمیرات خودرو محبتمحبتمحبت

داری با باباجون بنزین میزنی بوسبوس

عاششششششقتم 

خدایاااا شکر 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 آذر 1395 | 12:05 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد