معین عشق مامان و بابا

برای پسرکم معین

معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 مهر 1394 | 10:16 | نویسنده : مامانی |

سلام عشق و زندگی مامان . انقدر بهت گفتم عشق مامان یاد گرفتی شما هم به من میگی عشقمی مامان. الهی فدای شیرین زبونیات بشم که انقدر قشنگ صحبت میکنی نمیتونم بنویسم برات .

آبان ماه دوست داشتی تولد بابا جون هست و از پارسال بنیتا جونم اضاف شده و شده تولد 2 نفر. 

روز تولد بنیتا 18 آبان ماه باباجون و انا جونی راهی کربلا شدن و ما باز تنها موندیم و با کلی مسئولیت . ولی خیلی برام حس خوبی داشت که دو تاعزیزامون و راهی بهترین سفر کردیم .

روز تولد باباجون 20 آبان تو کربلا بودن و فکر میکنم بهترین تولد برای بابایی بود . 

یک هفته معین و مامانی موندن با کلی سختی از بابت نگهداری شما گل پسر چند روزی و مرخصی گرفتم و باهم دوتایی موندیم ولی چند روز هم زحمت دادیم به دوستان . دستشون درد نکنه . 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 13:54 | نویسنده : مامانی |

هدیه خداوندی من 

54.gif55.gif

ماهگیت مبارک

خدا 
 مرهم درد هاست

 هرچه عمق خراشهای
       وجودت بیشتر باشد 

 خدا 
  برای پر کردنش بیشتر
    در وجودت جای می گیرد




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 13:48 | نویسنده : مامانی |

سلام قند عسلم . تاسوعا و عاشورای امسال از راه رسید و مثل هر سال نذر باباجون روز تاسوعا و عاشورا برقرار بود . امسال خونه و نذری باباجون 1 حال و هوای دیگه داشت برامون . خدارو هزار بار شکر کردیم که باباجون ودوباره بهمون داد و بعد از اون همه سختی به لطف خدا سرپا هست . خدایا هزاران بار شکر 

روز تاسوعا باهم رفتیم مغازه باباجون تا شربت پخش کنی و کمکباباجونی باشی .

اینجا آماده شدی که باهم بریم مغازه

 

یه استراحت با باباجون بعد از اینکه شربت و پخش کردین

اینم عکس اولین محرم 1 فرشته کوچولو به اسم بنیتا 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 11:50 | نویسنده : مامانی |

رویای زندگی مامانی . شرمنده ام که مثل قبل نمیتونم مرتبط برات پست بزارم . چندتا عکس که از تابستون امسال جامونده را برات 1 پست میزارم و خلاصه ای از کارها رو برات مینویسم . 

رفتیم پارک شفا و شما شیطنت گل کرده

وقتی گل  پسر پیتزا میخواد

معین بالا و ماشین آشغالی 

تولد ابوالفضل 

اداره مامان و معین و آیلین 

یه صبح که خیلی زود بیدار شدی با خودم آوردمت اداره 

وقتی وارد اتاق بشی و با این صحنه مواجه بشی تعجبتعجبتعجب رونی تپل اومده بود با شما بازی کنه 

 

روزی که دایی جون اومده بود برای فارغ التحصیلی بابا رضا این کیک هم برای شما خرید بود دایی جون

برای عید قربان آناجون کادو فرستاد خونمون این کیک و برای شما خریده بودن . تقریبا هر ماه یه تولد داریم برای شما شیطون بلا .

روز عید قربان خونه خان عمو . خیلی خوش گذشت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 8:20 | نویسنده : مامانی |

سلام گل پسر قشنگم . روز آخر تابستون بعد از ظهر تصمیم گرفتیم به خاطر گل پسری بریم سمت آستارا تا یکم شن بازی کنه . الهی دورت بگردم که تا اونجا برسیم 20 بار سوال کردی رسیدیم دیااااا. 

این روزها بدترین حرفت شما شده پدر سوخته میگی بعدش میخندی . الهی دورت بگردم که هنوز عاشق ماشین بازی هستی و مهمتر از همه ماشین خریدن تقریبا هفته ای سه بار حتما ماشین میخریم . شایدم بیشتر .

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 7:39 | نویسنده : مامانی |

نفس مامانی

213.gif215.gif

ماهگیت مبارک 

 

 

آرزویم این است
ڪہ دلت خوش باشد
نرود لحظہ اے
از صورت ماهت لبخند
نشود غصه ڪمے نزدیکت
لحظه هایت همه زیبا و قشنگ
از خدا مےخواهم
ڪہ تو را سالم و خوشبخت بدارد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 آذر 1395 | 13:56 | نویسنده : مامانی |

سلام عزیز دلم . روزها که میگذره و بزرگ شدنت و میبینم باور نمیشه همون کوچولوی چشم آبی منه که روز به روز قشنگتر برام حرف میزنه و دلبری میکنه و خدا روشکر میکنم که امید زندگی مثل شما به هم داده .

تابستونی که دوسش  داشتی و بیشتر شبها رو تو پارک میگذروندی به ماه آخرش رسیده . 

عزیز دلم 8 شهریور تولد محمد مهدی بود که باهم رفتیم خونه خان عمو و شما هم کلی بازی کردی و خوش گذروندی . تا دیر وقت اونجا بودیم . موقع برگشتن 1 اتفاق بد برای گل پسرم افتاد و دست کوچولوت موند لای در ماشین و انگشت دست راست شما آسیب دید . اون شب تا صبح مادر و پسر گریه کردیم و صبح عمه جون زنگ زد و باهم رفتیم مطب عمو دکتر که از دستت عکس بگیرن . تا عصر طول کشید که عمو دکتر بیان مطلب و عکس شما رو ببینن بعدش هم رفتیم پیش دکتر ارتوپد و گفت انگشت شما ترک برداشته و بستن تا دوهفته اونطوری بمونه . دوتا انگشت و بهم بسته بودن شما میگفتی این یکی به اونی که زمخی شده کمک میکنه که خوب بشه.  

 

 

تو این عکس ها انگشتت مشخصه قربونت برم الهی 

 

عکس تولد هستی خانم 

یکی از شبها که تو پارک حافظ بودیم.

1 شب با آناجون و بابا جون رفتیم آستارا . صبح زود که به اجبار داری صبحانه میخوری کنار دریا.

آقای مهندس در حال تعمیرات خودرو محبتمحبتمحبت

داری با باباجون بنزین میزنی بوسبوس

عاششششششقتم 

خدایاااا شکر 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 آذر 1395 | 12:05 | نویسنده : مامانی |

همه وجود من 

82.gif85.gif

ماهگیت مبارک 

 

 

برای خوب زندگی کردن باید اول زندگی را خوب تمرین کرد. 
سختی تمرین زندگی ازآنجا شروع میشود که علاوه برآنکه باید اعمال و رفتار خودرا کنترل کنیم ، 
باید بتوانیم ذهن و افکار و اندیشه‌های خود را هم مدیریت کنیم. 
نکند بجای اینکه ما ذهن خود را مدیریت کنیم "ذهن"، مارا مدیریت کند!

 




[ موضوع : 41 تا 42 ماهگی (23 مرداد)]
تاريخ : دوشنبه 8 شهريور 1395 | 10:13 | نویسنده : مامانی |

عشقم سلام .  روزهای گرم مردادماه و سپری میکنیم و شما هم هزار ماشااله آقاتر شدی و دلبری هات بیشتر شده . حرفهایی که میزنی و هممون مات می مونیم که از کجا این حرفها رو پیدا میکنی الهی دورت بگردم که وقتی من و تحدید میکنی میگی تهانی میرم ااااا. آخرشم سرت و تکون میدی . وقتی میخوای قوی بودنت و نشون بدی میگی من معین پلیسم محبتعشق ماشین همچنان ادامه داره هفته ای 3 تا ماشین و حتما میخری . تازگی ها به سوک سوک هم علاقه مند شدی چشمک تقریبا یک روز در میون میری حمام و میگی من تهانی میرم با ماشین هام و همه ماشین ها تشریف میبرن با شما حمام میکنن 1 ساعت طول میکشه تا شما با شامپو ماشین هات و بشوری و بیای بیرون . تا هواپیمایی می بینی میگی با این میریم مشهد . آناجون برای میلاد امام رضا یک هفته ای نبود و رفت مشهد ما با باباجون موندیم و با یک عالمه دل تنگی برای آناجون. خدارو شکر به سلامتی اومد . اولش گفتیم آنا رفته تبریز میگفتی مثل باباجون پشت شیشه تو بیمارستان مونده سینه خودتو نشون میدادی و میگفتی اینجاش و بردین . ولی بعدا دیگه گفتیم که رفته مشهد . 

تو این فاصله با باباجون بیرون هم رفتیم و شما خوش گذروندی

 

این سوغات مشهد از طرف آناجون و به سفارش معین بالا که گفته بود ماشین مساقده سبز میخوام

وقتی شیطونیت گل میکنه و نمیگذاری عکس بگیریم




[ موضوع : 40 تا 41 ماهگی(23 تیر)]
تاريخ : دوشنبه 8 شهريور 1395 | 8:40 | نویسنده : مامانی |

عشق مامانی سلام . یکی از روزهای گرم مرداد ماه رفتیم اهر و به سلامتی بابا رضا از پایان نامه ارشد دفاع کرد و نمره خوبی هم گرفت انشااله روزی برسه که شما رو تو این مراحل ببینیم .من و بابایی دو تایی باهم رفتیم و شما با آناجون موندی روز پر استرسی برای من بود ولی بابارضا خیلی عالی مطالب و ارائه داد و خیلی هم خوب به سوالات پاسخ داد . آرزوی موفقیت برای بابایی داریم . 

 

 




[ موضوع : 40 تا 41 ماهگی(23 تیر)]
تاريخ : دوشنبه 8 شهريور 1395 | 8:25 | نویسنده : مامانی |

نبض زندگی من 

51.gif55.gif

ماهگیت مبارک 

 

این دو متن کوتاه
ارزش صد بار خوندن داره!

از دیگران شکایت نمی کنم
بلکه خودم را تغییر می دهم،
چرا که کفش پوشیدن راحت تر از
فرش کردن دنیاست.

 مبارزه انسان را داغ می کند
و تجربه انسان را پخته می کند!
هرداغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته اى ديگر خام نمي شود!




[ موضوع : 39 تا 40 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 10:49 | نویسنده : مامانی |

عشق مامان 22 تیر ماه تولد مامانی و سالگرد ازدواجمون خدارو شکر امسال هم با وجود شما به خوبی و خوشی گذشت . 

قربونت برم الهی پسر گلم هر سال با وجود شما و با بزرگتر شدنت جشن تولدم شرینتر میشه برام . امسال با بابارضا 3 نفری رفتیم بیرون شام خوردیم و بعدش آنا جون زنگ زد که بیاد خونمون ولی شما شیطون پسر قبول نکردی و گفتی ما بریم خونه آنا جون . مثل همیشه شرمندم کرده بودن . کیک تولد گرفته بودن و 1 گوشی موبایل برای جشن تولد من کادو دادن و وجه نقد برای سالگرد ازدواجمون . فرداشبش بنیتا کوچول کادوی عمه رو داد الهی قربونش برم که اولی سالی بود که از دستهای کوچیکش کادو گرفتم محبت و مثل هر سال زن عمو یادش بود که سالگرد ازدواج ماهست و پیام زده بود . ممنون از همه عزیزان .

فدای چشمهای خوشگلت برم که میگفت تولد مبارک معین هست چشمک

 

عاشق این خنده معنی دارتم که همراه با خجالته محبتمحبتمحبت

قربون باباجون برم چقدر شکسته شده محبتمحبت

مرحله کیک انگشت زدن 

 

 




[ موضوع : 39 تا 40 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 10:13 | نویسنده : مامانی |

همه زندگی من 

50.gif44.gif

ماهگیت مبارک

 

ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ؛
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ!
ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ...!

ﻣﻴﺪﻭنید ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟؟؟؟
ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ...
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺍﻣﻨﻴﺖ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ،
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ، ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺮﺱ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ»
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ. 

❤️ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﺯو ‌کنیم.. ❤️




[ موضوع : 38 تا 39 ماهگی]
تاريخ : سه شنبه 15 تير 1395 | 10:22 | نویسنده : مامانی |

سلام عشق مامان . تنها چیزی که تو عمرم به ذهنم نمی رسید عمل قلب باباجون بود چون که از قبل مشکل خاصی نداشت و یک دفعه این اتفاق برامون پیش اومد . روز 3 خرداد ماه باباجون تو تبریز بستری شد اون روز صبح زود ساعت 5 دایی شهرام باباجون و برد تبریز صبح خیلی دلگیری برام بود ، همه رفتن و من عمه و شما موندیم  . عمه از مغان اومد تا شما رو نگه داره و من تنها نباشم . الهی قربون عمه برم که زندگیش و ول کرد و یک هفته  پیش ما بود و مواظب شما .

عکس روز دو شنبه باباجون قبل از آنژیو و عمل 

اون روز وقت آنژیو نداده بودن و تا فردا باباجون بستری موند . صبح روز سه شنبه باباجون آنژوگرافی مجدد شد و دکتر گفت باید عمل بشه باورش خیلی برام سخت بود  . ظهر ساعت 12 ما هم از اردبیل راهی شدیم و رفتیم تبریز عصر سه شنبه ساعت 6:45 دقیقه باباجون بردن اتاق عمل و تا شب ساعت 12:15 خبر دادن که منتقل شد به بخش ICU  تو اون چند ساعت همگی مردیم و زنده شدیم . 

خیلی سخته عزیزت و پشت شیشه روی تخت بی هوش و بی حال ببینی . بعد از عمل اجازه دادن از پشت شیشه 1 لحظه باباجون و ببینیم . تا صبح بابا بی هوش بود و صبح به هوش اومده بود .

چند ساعت بعد از اینکه باباجون به هوش اومد با اشاره بهمون گفت معین و بیارین ببینم و شمارو بردیم از پشت شیشه دید. 

باباجون از سه شنبه شب تا جمعه تو بخش ICU بستری بود و عصر جمعه به بخش منتقل شد .

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 خرداد 1395 | 10:30 | نویسنده : مامانی |

سلام عسل مامان . به خاطر وضعیت باباجون که بهتر نشده بود از دکتر قلب تبریز براش وقت گرفتیم و 29 اردیبهشت ماه روز چهارشنبه باباجون و آناجونی رفتن تبریز اون روز تولد هلیا جون بود ولی روز خیلی سختی برای من ، دکتر گفته بود باید باباجون عمل باز قلب بشه و برای دوشنبه هفته بعدش وقت نوشته بود .که تو تبریز بستری و مجداً آنژیو بشه

از اون رروز عکسی از شما ندارم یکی از عکسهای قبل و میزارم 

 

اینم عکس تولد هلیا جون




[ موضوع : 38 تا 39 ماهگی]
تاريخ : پنجشنبه 27 خرداد 1395 | 10:03 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد