معین عشق مامان و بابا

همراه با معین قشنگم

برای پسرکم معین

معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 26 مهر 1394ساعت 10:16 توسط مامانی |

همه وجود من 

82.gif85.gif

ماهگیت مبارک 

 

 

برای خوب زندگی کردن باید اول زندگی را خوب تمرین کرد. 
سختی تمرین زندگی ازآنجا شروع میشود که علاوه برآنکه باید اعمال و رفتار خودرا کنترل کنیم ، 
باید بتوانیم ذهن و افکار و اندیشه‌های خود را هم مدیریت کنیم. 
نکند بجای اینکه ما ذهن خود را مدیریت کنیم "ذهن"، مارا مدیریت کند!

 

[موضوع : 41 تا 42 ماهگی (23 مرداد)]

نوشته شده در دوشنبه 8 شهريور 1395ساعت 10:13 توسط مامانی| |

عشقم سلام .  روزهای گرم مردادماه و سپری میکنیم و شما هم هزار ماشااله آقاتر شدی و دلبری هات بیشتر شده . حرفهایی که میزنی و هممون مات می مونیم که از کجا این حرفها رو پیدا میکنی الهی دورت بگردم که وقتی من و تحدید میکنی میگی تهانی میرم ااااا. آخرشم سرت و تکون میدی . وقتی میخوای قوی بودنت و نشون بدی میگی من معین پلیسم محبتعشق ماشین همچنان ادامه داره هفته ای 3 تا ماشین و حتما میخری . تازگی ها به سوک سوک هم علاقه مند شدی چشمک تقریبا یک روز در میون میری حمام و میگی من تهانی میرم با ماشین هام و همه ماشین ها تشریف میبرن با شما حمام میکنن 1 ساعت طول میکشه تا شما با شامپو ماشین هات و بشوری و بیای بیرون . تا هواپیمایی می بینی میگی با این میریم مشهد . آناجون برای میلاد امام رضا یک هفته ای نبود و رفت مشهد ما با باباجون موندیم و با یک عالمه دل تنگی برای آناجون. خدارو شکر به سلامتی اومد . اولش گفتیم آنا رفته تبریز میگفتی مثل باباجون پشت شیشه تو بیمارستان مونده سینه خودتو نشون میدادی و میگفتی اینجاش و بردین . ولی بعدا دیگه گفتیم که رفته مشهد . 

تو این فاصله با باباجون بیرون هم رفتیم و شما خوش گذروندی

 

این سوغات مشهد از طرف آناجون و به سفارش معین بالا که گفته بود ماشین مساقده سبز میخوام

وقتی شیطونیت گل میکنه و نمیگذاری عکس بگیریم

[موضوع : 40 تا 41 ماهگی(23 تیر)]

نوشته شده در دوشنبه 8 شهريور 1395ساعت 8:40 توسط مامانی| |

عشق مامانی سلام . یکی از روزهای گرم مرداد ماه رفتیم اهر و به سلامتی بابا رضا از پایان نامه ارشد دفاع کرد و نمره خوبی هم گرفت انشااله روزی برسه که شما رو تو این مراحل ببینیم .من و بابایی دو تایی باهم رفتیم و شما با آناجون موندی روز پر استرسی برای من بود ولی بابارضا خیلی عالی مطالب و ارائه داد و خیلی هم خوب به سوالات پاسخ داد . آرزوی موفقیت برای بابایی داریم . 

 

 

[موضوع : 40 تا 41 ماهگی(23 تیر)]

نوشته شده در دوشنبه 8 شهريور 1395ساعت 8:25 توسط مامانی| |

نبض زندگی من 

51.gif55.gif

ماهگیت مبارک 

 

این دو متن کوتاه
ارزش صد بار خوندن داره!

از دیگران شکایت نمی کنم
بلکه خودم را تغییر می دهم،
چرا که کفش پوشیدن راحت تر از
فرش کردن دنیاست.

 مبارزه انسان را داغ می کند
و تجربه انسان را پخته می کند!
هرداغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته اى ديگر خام نمي شود!

[موضوع : 39 تا 40 ماهگی]

نوشته شده در يکشنبه 10 مرداد 1395ساعت 10:49 توسط مامانی| |

عشق مامان 22 تیر ماه تولد مامانی و سالگرد ازدواجمون خدارو شکر امسال هم با وجود شما به خوبی و خوشی گذشت . 

قربونت برم الهی پسر گلم هر سال با وجود شما و با بزرگتر شدنت جشن تولدم شرینتر میشه برام . امسال با بابارضا 3 نفری رفتیم بیرون شام خوردیم و بعدش آنا جون زنگ زد که بیاد خونمون ولی شما شیطون پسر قبول نکردی و گفتی ما بریم خونه آنا جون . مثل همیشه شرمندم کرده بودن . کیک تولد گرفته بودن و 1 گوشی موبایل برای جشن تولد من کادو دادن و وجه نقد برای سالگرد ازدواجمون . فرداشبش بنیتا کوچول کادوی عمه رو داد الهی قربونش برم که اولی سالی بود که از دستهای کوچیکش کادو گرفتم محبت و مثل هر سال زن عمو یادش بود که سالگرد ازدواج ماهست و پیام زده بود . ممنون از همه عزیزان .

فدای چشمهای خوشگلت برم که میگفت تولد مبارک معین هست چشمک

 

عاشق این خنده معنی دارتم که همراه با خجالته محبتمحبتمحبت

قربون باباجون برم چقدر شکسته شده محبتمحبت

مرحله کیک انگشت زدن 

 

 

[موضوع : 39 تا 40 ماهگی]

نوشته شده در يکشنبه 10 مرداد 1395ساعت 10:13 توسط مامانی| |

همه زندگی من 

50.gif44.gif

ماهگیت مبارک

 

ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ؛
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ!
ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ...!

ﻣﻴﺪﻭنید ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟؟؟؟
ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ...
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺍﻣﻨﻴﺖ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ،
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ، ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺮﺱ»
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ«ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ»
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ. 

❤️ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﺯو ‌کنیم.. ❤️

[موضوع : 38 تا 39 ماهگی]

نوشته شده در سه شنبه 15 تير 1395ساعت 10:22 توسط مامانی| |

سلام عشق مامان . تنها چیزی که تو عمرم به ذهنم نمی رسید عمل قلب باباجون بود چون که از قبل مشکل خاصی نداشت و یک دفعه این اتفاق برامون پیش اومد . روز 3 خرداد ماه باباجون تو تبریز بستری شد اون روز صبح زود ساعت 5 دایی شهرام باباجون و برد تبریز صبح خیلی دلگیری برام بود ، همه رفتن و من عمه و شما موندیم  . عمه از مغان اومد تا شما رو نگه داره و من تنها نباشم . الهی قربون عمه برم که زندگیش و ول کرد و یک هفته  پیش ما بود و مواظب شما .

عکس روز دو شنبه باباجون قبل از آنژیو و عمل 

اون روز وقت آنژیو نداده بودن و تا فردا باباجون بستری موند . صبح روز سه شنبه باباجون آنژوگرافی مجدد شد و دکتر گفت باید عمل بشه باورش خیلی برام سخت بود  . ظهر ساعت 12 ما هم از اردبیل راهی شدیم و رفتیم تبریز عصر سه شنبه ساعت 6:45 دقیقه باباجون بردن اتاق عمل و تا شب ساعت 12:15 خبر دادن که منتقل شد به بخش ICU  تو اون چند ساعت همگی مردیم و زنده شدیم . 

خیلی سخته عزیزت و پشت شیشه روی تخت بی هوش و بی حال ببینی . بعد از عمل اجازه دادن از پشت شیشه 1 لحظه باباجون و ببینیم . تا صبح بابا بی هوش بود و صبح به هوش اومده بود .

چند ساعت بعد از اینکه باباجون به هوش اومد با اشاره بهمون گفت معین و بیارین ببینم و شمارو بردیم از پشت شیشه دید. 

باباجون از سه شنبه شب تا جمعه تو بخش ICU بستری بود و عصر جمعه به بخش منتقل شد .

 


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1395ساعت 10:30 توسط مامانی| |

سلام عسل مامان . به خاطر وضعیت باباجون که بهتر نشده بود از دکتر قلب تبریز براش وقت گرفتیم و 29 اردیبهشت ماه روز چهارشنبه باباجون و آناجونی رفتن تبریز اون روز تولد هلیا جون بود ولی روز خیلی سختی برای من ، دکتر گفته بود باید باباجون عمل باز قلب بشه و برای دوشنبه هفته بعدش وقت نوشته بود .که تو تبریز بستری و مجداً آنژیو بشه

از اون رروز عکسی از شما ندارم یکی از عکسهای قبل و میزارم 

 

اینم عکس تولد هلیا جون

[موضوع : 38 تا 39 ماهگی]

نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1395ساعت 10:03 توسط مامانی| |

چشم آبی من 

39.gif34.gif

ماهگیت مبارک

[موضوع : 37 تا 38 ماهگی]

نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1395ساعت 9:55 توسط مامانی| |

سلام به یدونه پسرم به امید زندگیم . عشق از روزهای بهاری اردیبهشتی برات می نویسم . این روزها باباجون قلب درد داره و ما هم دنبال دکتر خوب براش می گردیم . 2 بار رفته دکتر گفتن باید آنژیو بشه . روز 7  اردیبهشت باباجون آنژیو گرافی شد . صبح روز سه شنبه وقتی که باباجون تو اتاق عمل بود شما تو خواب همش صداش می کردی و میگفتی باباجون اوفا شده شکمش درد می کنه. از خواب با گریه بیدار شدی محبت خداروشکر باباجون به سلامت از اتاق عمل بیرون اومد و بعد از ظهر هم مرخص شد. تقریبا 1 هفته تو خونه استراحت کرد و بعد یک هفته رفتیم پیش دکتر زمانی و گفت باید برای عکس هسته ای ببرید تبریز . 15 اردیبهشت باباجون  برای عکس هسته رفت تبریز و برگشت.

اون روز هم روز آخر نمایشگاه بود شماهم خیلی خوابت می یامد باهم رفتیم از دکتر وقت بگیریم برای باباجون جشمت به پارک افتاد و گفتی باید بریم بازی .

 

[موضوع : 37 تا 38 ماهگی]

نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1395ساعت 9:46 توسط مامانی| |

سلام عشقم . روزهای اردیبهشتی و هوای بهاری و مادر و پسر تو نمایشگاه بین المللی اردبیل . 

از طرف اداره روزهای 12 تا 15 اردیبهشت ماه باهم تو نمایشگاه بودیم و کلی بازی کردی و خوش گذروندی . هر روز بعد از ظهر تقریبا ساعت 4 باهم میرفتیم نمایشگاه .

 

 

 

 

[موضوع : 37 تا 38 ماهگی]

نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1395ساعت 9:37 توسط مامانی| |

نفس من 

48.gif44.gif

ماهگیت مبارک

 

به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز ،
شیرینی حضورش را تلخ می کند!

بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست مثل آغاز !

 

 

[موضوع : 36 تا 37 ماهگی]

نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1395ساعت 9:11 توسط مامانی| |

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1395ساعت 12:11 توسط مامانی| |

آتش روشن کردم و عهد کردم تا خاموش شدنش دعایت کنم ؛ میدانم به آنچه میخواهی میرسی چرا که من هربار یک هیزم اضافه میکنم !
 

الهی قربونت برم که رفته رفته آقاتر میشی . امسال هم به رسم همیشه اول خونه مادر بودیم و بعد خونه باباجون رفتیم . امسال  نفر دیگه به خانواده باباجونی اضافه شده بود بنیتا خانم اولین چهارشنبه سوری و با معین من جشن گرفتن .

اینم عیدی امسالمون که آنا جون و بابا جون زحمتش و کشیده بود 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1395ساعت 11:26 توسط مامانی| |

totalgifs.com aniversario gif gif 34.gif

نور چشم مامانی تولدت مبارک 

23 اسفند تولد معین بالام و 24 اسفند تولد مهربونترین مادر دنیا مبارک 

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند ، از نفست آرام می گیرند و به امیدت زنده هستند و با یادت خاطره می سازند . ( هر سال این متن و برات تکرار می کنم ) 

 

امسال تولدت با شهادت حضرت زهرا مصادف بود و تولد نگرفتیم . فردای روز عزیزانی اومدن برای تولدت . 

این کیک آناجونی برات خریده بود و آورده بود . البته بابا رضا هم قبلش برات 1 کیک گرفته بود . 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 26 ارديبهشت 1395ساعت 12:20 توسط مامانی| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com