روزهای پاییزی
سلام فرشته کوچولوی مامانی این روزهای پاییزی و بارونی انقدر شیطون تر و شیرین تر شدی که مامانی میخواد قورتت بده . بیشتر از قبل حرفهای ما رو تکرار می کنی . بعد از واکسن 18 ماهگی 2 روز جایی نرفتیم هم بیحال بودی و هم اینکه تب داشتی روز چهارشنبه بعد از ظهر رفتیم خونه دایی جابر اونجا تا رسیدیم خوابیدی و موقع برگشتن بیدار شدی بعد از شام هم رفتیم خونه خان عمو که هم خونه نو رو ببینیم و هم زیارت قبول بگیم رفته بودن مشهد . اونجا کلی با محمد و هلیا بازی کردی و موقع برگشتن هم به خان عمو گفتی دوستانبیلی پنجشنبه خونه آناجونی بودیم و جایی نرفتیم فقط نمی دونم&nb...










