معین بهونه زندگیممعین بهونه زندگیم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

معین عشق مامان و بابا

معین چکاپ بهداشتی 28/9/92

پنج شنبه صبح طبق معمول 8 صبح بیدار شدی تا من صبحانتو آماده کنم ساعت 9:15 شد دادم نوش جان کردی آماده شدیم بریم با مامان زهرا شما رو ببریم بهداشت باید 23 می رفتیم چون که هوا خیلی سرد بود تا 28 صبر کردیم . تو راه عشق من لالا کرد قربونت برم من . مامان زهرا هم درگیر لباسهای شب یلدای شماست وااااااااااااااااااااای 1 لباسی برات آماده که عکسشو فردا می زارم . دستش درد نکنه این چند روزه هم زحمت شما هم زحمت لباسات پسر چشم آبی رو بردیم مرکز بهداشت . مثل همیشه همه عاشقت شده بودن هی چشمای نازتو نگاه می کردن خدا رو شکر نرمال بودی بازم مامان زهرا هورااااااااااااااااا بعد از اینکه کارهای شما تموم شد من چند تا خرید داشتم انجام دادم داشتیم برمیگش...
30 آذر 1392

واااااااااااااای پسرکم

آخ جان گل پسر من روزی که 9 ماه و 2 روزه بود کجا داره بازی میکنه خدا به من رحم کنه چطوری می خوام کنترلت کنم . از اداره اومدم داشتی خودتو جلوی مبل می کشتی که بری بالا باباجونی کمک کرد رفتی بالای مبل اونجا رفتن مهم نیست بعدش مهم تره که چیکار کردی تا من دوربین و بیارم شما 1 مرحله انجام داده بودی           ...
27 آذر 1392

تخت معین بدو برو سرجات

جمعه دوباره تخت خواب شما برگشت سرجاش یعنی اتاق خودت . وای که باز چقدر شما گل پسر زحمت کشیدی به ما کمک کردی فینگیل مامان   خرابکاری جدید معین با بابا رضا منجر به این شد که این ماشین بیچاره به این روز افتاد این ماشین یادگاری از مکه بود ...
24 آذر 1392

تولد زندایی جون

عشق مامانی از چهارشنبه 20 آذر برف شروع کرد به باریدن تا پنج شنبه قطع نشد 40 سانتی برف باریده بود . اصلا نشد از شما عکس بگیرم یعنی ترسیدم تو اون سرما ببرمت بیرون . 21 آذر تولد زندایی یکی یدونه معین جونه. دایی برای زندایی تولد گرفته بود و شام دعوتمون کرده بود ولی از بس برف باریده بود بابا رضا نتونست ماشین و در بیاره دایی جون اومد مارو برد . خیلی خوش گذشت شما هم کلی شیطونی کردی . نشسته بودی بغل زندایی باهاش شمع فوت کردی کیک و بردی معلوم نشد بالاخره تولد این خوشگل پسره یا زندایی جونش .   کیف می کنی وقتی اینجوری می شینی       ...
24 آذر 1392

پایان 9 ماهگی ورود به 10 ماهگی

    ماهگیت مبارک پسرک شیرین من   برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال ! بنگر چگونه می افتی ؟! زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی است عمودی به سوی او... انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت. بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته! (دکتر شریعتی)     ...
24 آذر 1392

معین میره اتاق مامانی

دیروز به پیشنهاد و اصرار بابا رضا تخت شما رو بردیم اتاق خواب خودمون . بابا رضا گفت هواسرد شده رو زمین نخوابین ما هم گفتیم چشم با کلی تلاش و کمک آقا پسر گلمون تخت خواب و جا به جا کردیم . انقدر با مزه چهار دست و پا با ما می رفتی و میومدی پسرم کلی خسته شد . مامان قربونش بره در حین کار بودیم که زنگ خونه به صدا در اومد باباجونی اومده بود به نوه یکی یدونش سر بزنه و لحاف گل پسرم و آورده بود .بعد از اینکه باباجون رفت شما هم خوابیدی گذاشتم رو تخت خواب خودت تا اینکه ساعت شد 11:45 که پسر طلا از خواب سیر شد و بیدار شد .  انقدر ناز از تخت گرفته بودی و نگاه می کردی و میگفتی ماما ماما ماما نشد با تلاش من شما نخوابیدی یکم بازی کردیم شیر خوردی قطره...
20 آذر 1392