معین بهونه زندگیممعین بهونه زندگیم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

معین عشق مامان و بابا

شیر دامداران

عشق مامانی یادم رفته بگم که از جمعه یعنی 11 ماه و 10 روزگی شروع کردی به خوردن شیر دامداران . احساس می کنم این شیر و بیشتر از شیر خشک دوست داری الهی من دورت بگردم که مرد شدی . شیر دامداران پرچرب ٣% که با آب جوش مخلوط می کنم و میشه 2 % . این 11 ماهگی خیلی پیشرفتها داشتی راه رفتی ، مسلمان شدی ، خودت از زمین بلند شدی ، 1 چیز مهم دیگه بازم میگذارمت تو تخت خواب خودت انقدر بامزه می خوابی مامان دورت بگرده ولی عکس ندارم حتما میگیرم .   1 عکس خوشگل که مامانی عاشقشه برای اینکه این پست خالی نباشه   ...
7 اسفند 1392

معین خان مسلمان

چهارشنبه 30 بهمن ماه ساعت 2 ظهر عشق مامانی مسلمان شد مبارک باشه عزیزترینم بابا رضا ساعت 12:30 اومد من و از اداره برداشت تا باهم بیاییم پیش امید زندگیمون.  خونه آناجونی شما آماده بودی خبر نداشتی چه بلایی میخوان سرت بیارن  قربونت برم من گل پسرم . دایی جهان و زندایی به داد من و بابا رضا رسیدن اونا اومدن دست و پای شما رو گرفتن    وای که چقدر گریه کردی و منم نتونستم به دادت برسم ولی می دونم فرشته ها بالا سرت مواظبت بودن بعد از اینکه اومدیم خونه تا 2 ساعت شدید گریه کردی بعد از 2 ساعت خوابت برد و3 ساعت خوابیدی ولی تا از خواب بیدار شدی و دستشویی کردی بازم گریه کردی ولی در کل خدا شکر زیاد اذیت ...
4 اسفند 1392

گل پسر در حال راه رفتن

خوشگل پسرم تا کسی رو می بینی شروع میکنی به راه رفتن کلی ذوق می کنی . الهی من قربون اون پاهای کوچولوت برم . این روزها اصلا خوب غذا نمی خوری . هرچی میزاریم دهنت 2 تا 3 دقیقه نگه می داری بعد میریزی بیرون.   دستهاتو اینطوری باز می کنی و راه میری     ...
29 بهمن 1392

پایان 11 ماهگی و ورود به 12 ماهگی

  پسرک شیری من ماهگیت مبارک       گل گندم من؛ خوشه ی پاک من؛ 11 ماهه شدی. مبارکت باشه نازنین ترینم.   1 ماه دیگر تا 1 سالگی ات، تا آن روز به یاد ماندنی... شمارش معکوس برای تولدت.   ♥ . دوست ت داریم برای همیشه       ...
26 بهمن 1392

معین خان و 22 بهمن ماه

الهی من قربون این شلوغ کردنات بشم . گل پسرم که دیگه به هیچ وجه ممکن 1 جا بند نمیشه از رو 22 بهمن دیگه کامل می تونی راه بری یعنی از این سر خونه تا اون سر خونه راه میری . روز 22 بهمن باباجون و دایی جون اومدن به شما سر بزن پیش اونا 1 خودی نشون دادی و راه رفتی با چه خنده ای .   الهی من فدات بشم . تا چیزی رو میخوای و من بگم نه متوجه میشی و ناراحت میشه بلند میگ eeeeh  شیطون پسر من تا میگم توپ توپی و بیار میری میاری میگم وَتو وَتو کو میری میچسبی به پتو از مبل بالا میری و چراغ و خاموش و روشن میکنی دیگه چیزی یادم نمی یاد . این جلیقه جدید و باباجونی برات خریده مراحل بالا رفتن از مبل و روشن کردن مهتابی     &nb...
26 بهمن 1392