معین بهونه زندگیممعین بهونه زندگیم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

معین عشق مامان و بابا

عبور از اولین مانع زندگی

هوررااااااااااااااااااااااا پسر طلا  . دیشب اولین باری بود که تونستی از پله آشپزخونه عبور کنی چند وقتی بود تلاش می کردی که از پله بالا بیای که بالاخره تونستی . به افتخار پسر گلم   همه   تو هشت ماه و  2 روزگی تونستی خودتو بالابکشی . در حال بالا اومدن از پله که فیلم هم ازت گرفتم     عشق مامان فعلا راه برگشت و بلد  نیستی     ...
26 آبان 1392

اولین تاسوعا و عاشورا با معین

امسال اولین سالیه که من و بابارضا با فرشته آسمونی تاسوعا و عاشورا رو باهم گذروندیم . روز تاسوعا لباس سقا پوشیدی رفتیم مغازه باباجون شربت پخش کردی بعد اومدی 1 سر رفتی پیش دایی جون که لباس حضرت علی اکبر پوشیده بود .       عشق مامان خوابش می یاد . اینم 1 دوست کوچولو پیش معین       روز عاشورا مثل هر سال خونه باباجون بودیم نهار نذری داشتن ولی امسال من اصلا نتونستم کمک کنم عشقم رو پاهام آروم خوابیده بود منم فقط نگاهش کردم و دعا کردم همیشه صحیح و سالم باشه . فقط 1 عکس از شما گرفتم اونم زیاد جالب نیست ...
25 آبان 1392

پایان 8 ماهگی و ورود به 9 ماهگی

ماهگیت مبارک یکی یک دونه من     دوری یعنی فراق فراق یعنی دلتنگی دلتنگی یعنی تو تو یعنی همه دنیای من   پایان 8 ماهگیت روز عاشورا بود . خدایا به احترام این روز عزیز کوچولوی من و در پناه خودت حفظ کن . ...
25 آبان 1392

مَموچ مامان

اسم جدید شما مَموچ و موموچه مامان بعد از همایش 1 دوست قدیمی رو دیدیم رسوندیمش به مقصد.  خاله سعیده قسم داد شما رو ببرم خونش ببینه . رفتیم شما هم کلی با المان بازی کردی و شاد بودی . مامان قربونت بره که عاشق رانندگی شدی     برین کنار پسرم داره میاد .بیب بیبببببببببببببب قربون این ذوق کردنت با دنده بازی می کنی          تاب بازی می کنی  کوچمول مامان پشت سرتم عکس شماست دورت بگردم ...
19 آبان 1392

معین و هلیا

دیشب ( شنبه 18/8/92 ) هلیا جون با مامان و بابا ( عمو جمز ) اومده بودن شما رو ببینن . دیروز کلاً یکم بی حوصله بودی . هلیا برات کفش کادو آورده بود ( کادوی دندونی ) دستش درد نکنه .  این کفشی که پات کردم هلیا جون آورده . این گلدون ها بخاطر شما رفتن رو شومینه . جاشون رو میز کنار شومینه است . این روز ها شما به هر چیزی دست میندازی ترسیدم بکشی بندازی رو خودت گذاشتم اونجا . همه زندگیم فدای معین . پسملم چقدر ناز خوابیده ...
19 آبان 1392

معین و همایش شیرخوارگان

جمعه 4 محرم 17/8/92 همایش جهانی شیرخوارگان بود. پسر طلای منم تو این همایش شرکت کرد فقط از لحظه ورود لالایی کرد تا همایش تموم شد بیدار شد . عشق مامان همیشه صبح ساعت 70:30 بیدار  می شی ولی برعکس جمعه تصمیم نداشتی بیدار بشی ساعت شروع همایش 9 بود ولی شما هنوز بیدار نشده بودی حسابی لالا بودی  بالاخره 9:15 رضایت دادی بیدار شی با عجله آماده شدیم راهی استادیوم رضازاده امسال همایش اونجا برگزار می شد. رفتیم دیدیم همه درها رو بستن یک ربع پشت در منتظر موندیم بین این فاصله به شما 1 شیر و 1 کلوچه نذری دادن . در رو باز کردن و رفتیم داخل ، خیلی شلوغ بود . اول رفتیم طبقه دوم اصلا جا نبود برگشتیم طبقه همکف . شما تقریبا 10 دقیقه بیدار بودی بعد ب...
18 آبان 1392

معین و سربند مشکی

عشق مامانی چهارشنبه شب دایی جون داشت می رفت مسجد می خواست سربند مشکی ببنده که گفت اول ببندیم سر معین . عشق مامان ببین چقدر ناز شدی   الهی من دورررررررررررررت بگردم   ...
18 آبان 1392