معین بهونه زندگیممعین بهونه زندگیم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

معین عشق مامان و بابا

روزهای آخر 29 ماهگی تقریبا پوشاک بای بای

سلام شیرین زبون مامان . روز به روز داری آقاتر میشی و فهمیده تر قربونت برم که همه کارهاتو می خوای خودت انجام بدی نسبت به وسایلت احساس مالکیت داری میگی خود من خود معین بعد میگی nemimam یعنی اینکه نمی دم . کم کم در مورد انتخاب لباسهات خودت نظر می دی . چیزی و که دوست نداشته باشی نمی پوشی . عشق به ماشین هم که هنوز ادامه دارد . انقدر دوست دارم وقتی میگی تراکور یعنی تراکتور تو تبلت کارت با بازی سالار یا همون ماشین بازی هست .  دیگه تقریبا بیشتر مواقع بدون پوشاکی فقط زمانی که دستشویی بزرگ داری میای میگی که ببندم و زمانی که خوابت برد خودم میبندم که راحت بخوابی و بد خواب نشی ولی تا صبح پوشاکت تمیز میمونه اگه بیدار باشی میگی مامان پوشا نه  ...
24 مرداد 1394

مریضی خوشگلم و تعطیلات عید فطر و تنهایی من و معین

سلام فرشته کوچولوی مامانی . از شنبه 20 تیر شما مریض شدی و تا پنجشنبه طول کشید که خوب بشی 1 ویروس  خیلی بد که باعث تب شدید و عفونت ریه شد . دکتر قاسمی 3 تا پنی سیلین نوشت و گفت که باید بستری بشی ولی با هزار زحمت دایی جهان از دکتر صالح زاده وقت گرفتیم که خدا شکر گفت نیازی به بستری نیست و با داروهای اون حالت بهتر شد. حالا  می خوام از تعطیلات عید فطر برات بنویسم که خیلی برای من و شما سخت گذشت . 24 تیر ماه مامانی و باباجون باهم راهی تهران شدن و از اونجا با قطار رفتن مشهد من و شما موندیم تنها از چهارشنبه شب تا سه شنبه که رسیدن اردبیل . هم شما خیلی دل تنگ مامانی و بابایی بودی هم من . چند روز قبل از اینکه برن شروع کردی به سفارش سوغاتی ...
12 مرداد 1394

پایان 28 ماهگی و ورود به 29 ماهگی

آفتاب تابنده من      ماهگیت مبارک باشه .    اين جمله خيلي قشنگه   « هيچ‌چيز به قدر ديدن يک مادر با بچه‌اش روح‌پرور نيست   و هيچ‌چيز حس حرمت و تقديس ما را هنگام تماشاي مادري‌ که بچه‌هايش وي را احاطه کرده‌اند، بيدار نمي‌کند »  يوهان ولفگانگ گوته   ...
24 تير 1394

تیر ماهی که خیلی دوسش دارم

همه زندگی ام شرمنده چشمهای خوشگلتم که وقت نمی کنم برات پست بزارم . این روزها انقدر زیبا حرف می زنی و حرکاتت انقدر دل نشین هست که می خوام به یک باره قورتت بدم . شب و روزت شده تام و جری و پت و مت به خاطر ماه رومضون ما دیر می خوابیم و شماهم معمولا تا 1:30 الی 2 بیداری . تا صدایی میشنوی میگی googe یعنی گرگ، هرچیزی که پیدا کنی از تراس به سمت حیاط پرتاب می شه ، خونه مامان زهرا با ممین یا همون مبین هم بازی هستین ، تو مهمونی های افطار خوب با بچه ها بازی می کردی ، الهی قربونت برم که بچه های بزرگتر از خودت هرکاری می کردن دوست داشتی اون کار و تکرار کنی ،  ماشین بازی هم که همچنان عشقت هست . تغریبا هر هفته یکی دو  بار خرید ماشین جدید داری...
24 تير 1394

پایان 27 ماهگی و ورود به 28 ماهگی

پسرک ناز و دوست داشتنی من  ماهگیت مبارک باد   این روزها به زیبا ترین وجه ممـــــکن ، حرف می زنی جوانه ی گندم من ؛ کلمات را پشت سر هم می گویی ؛ کلماتی پُر از بدعت و تازگی ... انقدر تازه که بیش از نیمشان را ، اول بارست که می شنوم . جمله هم می گویی ؛ جملاتی سه یا چهار کلمه ای ... برای وصف زیبایی جمله گفتنت ، کلمه ای پپدا نکردم که لایق باشد ، که عطشم را بخواباند ! همین قدر بدان ، تو که حرف می زنی ؛ دیوانگی در من دست و پا می زند ...   عشق لایزالم ؛ حتــــم دارم روزی که این نوشته ها را می خوانی ؛ لبخند ملیحی بر لبانت نقش بسته ... لبخندی از سر شوق ، از خاطرات خوش کودکی . لبخندی از روزهای ...
23 خرداد 1394

جشنواره کوچ عشایر

سلام به همه زندگی مامان . پنجشنبه 7 خرداد جشنواره کوچ عشایر تو منطقه بیله سوار بود . مامانی هم ماموریت داشت و باید می رفت . از چهارشنبه با عزیز جون و شما حرکت کردیم به سمت محل جشنواره شب خونه عمه من موندیم و صبح زود من رفتم و شما هم ظهر تشریف آوردی قربونت برم که کلی بازی کردی و کیف کردی ولی بی چاره عزیز خیلی اذیت شد . جمعه با باباجون برگشتیم .  اسم این دختر کوچولو سلنا هست که شد نامزد شما . با لباس محلی خوشگلش   تو راه برگشت            خدایااااااااااااااااااا هزاران بار شکر  ...
11 خرداد 1394