معین بهونه زندگیممعین بهونه زندگیم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

معین عشق مامان و بابا

کادوی دایی جون

حسابی شرمنده دایی و زندایی شدیم یادمون رفته عکس کادویی که برا دندونی شما گرفته بودن رو بزاریم تو وب 1 هواپیمای خوشگل که شما هم خیلی دوسش داری . دستشون درد نکنه .     ...
3 آذر 1392

معین و مهمونی با مامان

چهارشنبه شب خاله الناز دوست مامان زنگ زد برای پنج شنبه نهار دعوت کرد که من به خاطر شما کوچمولو گفتم نهار نمی یام بعد از ظهر رفتیم تا خونه تازه عروس و ببینیم . خوش گذشت . پسرم قبل از رفتن بی حوصله بود هرچی من کفش پات کردم شما درآوردی بالاخره بدون کفش رفتیم مهمونی پسر خشنم آماده برای رفتن پسر طلا تو مهمونی هم لالا میکنه .   خاله الناز 1 بلوز خوشگلم به شما کادو داد عکسشو می زارم برات دستش درد نکنه ...
3 آذر 1392

شیطونی های گل پسرم

جیگر مامانی این روز ها ماشااله انننننننننننقدر شلوغ می کنی که مامانی وقت هیچ کاری رو نداره . چهارشنبه بعد از ظهر رفتم چند تیکه برات وسایلی که احتیاج داشتی خریدم بابا رضا ماموریت بود تا اون برگرده ما هم رفتیم خونه شما لالا بودی بیدار شدی و شارژ شارژ آماده شیطونی .  مرکز شیطنت شما شده دور وره مبل هامون فعلا که میز وسط مبلها رو ورداشتیم تا فرشته کوچولو راحت باشی. اون روزم مثل همیشه با مبلها بازی می کردی ولی سخنرانی هم می کردی چند تا از عکسها برات می زام الهی مامان دورت بگرده  که اینقدر بچه خون گرمی هستی و با همه صحبت می کنی البته به زبون خودت قربون این زبون شیرین تر از عسلت. چشم بسته داری سخنرانی می کنی  ...
3 آذر 1392

معین و رادین

عشق مامان دیروز (28/8/92 ) مادر جون و عمه جون و رادین اومده بودن دیدن شما برا شما کادوی دندونی آورده بودن دستشون درد نکنه . شما کلی ذوق کردی با رادین بازی کردی . بغل مادر جون نشستی با عمه کلی خندیدی با کادوهات بازی کردی ، حسابی خوش گذشت . حالا چند تا عکس از رادین و معین با کادوها   ماشین گوندرو با 1 بازی حلقه های هوش رادین جون برا شما آورده آدم آهنی رو مادر جون نفس مامان در حال خوردن آدم آهنی ...
29 آبان 1392

عبور از اولین مانع زندگی

هوررااااااااااااااااااااااا پسر طلا  . دیشب اولین باری بود که تونستی از پله آشپزخونه عبور کنی چند وقتی بود تلاش می کردی که از پله بالا بیای که بالاخره تونستی . به افتخار پسر گلم   همه   تو هشت ماه و  2 روزگی تونستی خودتو بالابکشی . در حال بالا اومدن از پله که فیلم هم ازت گرفتم     عشق مامان فعلا راه برگشت و بلد  نیستی     ...
26 آبان 1392

اولین تاسوعا و عاشورا با معین

امسال اولین سالیه که من و بابارضا با فرشته آسمونی تاسوعا و عاشورا رو باهم گذروندیم . روز تاسوعا لباس سقا پوشیدی رفتیم مغازه باباجون شربت پخش کردی بعد اومدی 1 سر رفتی پیش دایی جون که لباس حضرت علی اکبر پوشیده بود .       عشق مامان خوابش می یاد . اینم 1 دوست کوچولو پیش معین       روز عاشورا مثل هر سال خونه باباجون بودیم نهار نذری داشتن ولی امسال من اصلا نتونستم کمک کنم عشقم رو پاهام آروم خوابیده بود منم فقط نگاهش کردم و دعا کردم همیشه صحیح و سالم باشه . فقط 1 عکس از شما گرفتم اونم زیاد جالب نیست ...
25 آبان 1392

پایان 8 ماهگی و ورود به 9 ماهگی

ماهگیت مبارک یکی یک دونه من     دوری یعنی فراق فراق یعنی دلتنگی دلتنگی یعنی تو تو یعنی همه دنیای من   پایان 8 ماهگیت روز عاشورا بود . خدایا به احترام این روز عزیز کوچولوی من و در پناه خودت حفظ کن . ...
25 آبان 1392

مَموچ مامان

اسم جدید شما مَموچ و موموچه مامان بعد از همایش 1 دوست قدیمی رو دیدیم رسوندیمش به مقصد.  خاله سعیده قسم داد شما رو ببرم خونش ببینه . رفتیم شما هم کلی با المان بازی کردی و شاد بودی . مامان قربونت بره که عاشق رانندگی شدی     برین کنار پسرم داره میاد .بیب بیبببببببببببببب قربون این ذوق کردنت با دنده بازی می کنی          تاب بازی می کنی  کوچمول مامان پشت سرتم عکس شماست دورت بگردم ...
19 آبان 1392

معین و هلیا

دیشب ( شنبه 18/8/92 ) هلیا جون با مامان و بابا ( عمو جمز ) اومده بودن شما رو ببینن . دیروز کلاً یکم بی حوصله بودی . هلیا برات کفش کادو آورده بود ( کادوی دندونی ) دستش درد نکنه .  این کفشی که پات کردم هلیا جون آورده . این گلدون ها بخاطر شما رفتن رو شومینه . جاشون رو میز کنار شومینه است . این روز ها شما به هر چیزی دست میندازی ترسیدم بکشی بندازی رو خودت گذاشتم اونجا . همه زندگیم فدای معین . پسملم چقدر ناز خوابیده ...
19 آبان 1392