معین بهونه زندگیممعین بهونه زندگیم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

معین عشق مامان و بابا

آستارا و دریا

عشق کوچولوی مامانی الهی دورت بگردم که عاشق آب بازی هستی . جمعه بعد از ظهر من و شما با بابا رضا رفتیم آستارا . کلی آب بازی کردی و کیف کردی انقدر تو آب خندیدی . اولش ترسیده بودی ولی چند لحظه طول نکشید که شروع کردی به آب بازی . الهی دورت بگردم که هرجا میری کلی طرفدار داری چند نفر از مسافرا کلی ازت عکس گرفتن و شما هم کلی براشون شیطونی کردی .  به قول خانومی که اونجا اومد بوست کرد خیلی شیرینی . اینجا اولین لحظه ای که از خواب بیدار شدی و دریا رو دیدی انقدر خوشحال بودی که بهونه گیری بعد از خواب از یادت رفت.   نهایت خوشحالی کردن   قربون این خنده های شیرینت همه زندگیم . میگم همه زندگیم ...
10 شهريور 1393

معین خان و کیان جون

عشق مامانی دیشب عمه جون یا به قول خودش خاله کوچولو با کیان جون ، عمو ناصر و مادر جون اومده بودن دیدن شما . با کیان جون کلی بازی کردین و خوش گذشت بهتون . موقع رفتن کیان جون گریه کرد و شما هم که با گریه نی نی ها بیشتر از اونا گریه می کنی کلی گریه کردی . دورت بگردم که آخر سرهم زدی قدش و خاله کوچولو با کیان جون شام رفتن خانه عمو جمز . خاله کوچولو برای شما 1 تیشرت خوشگل و 1 بسته شکلات آورده بودن دستش درد نکنه .     ...
6 شهريور 1393

معین و عشق ماشین

فندق مامان الهی قربونت برم . این روزها مامانی خیلی تنبل شده که دیر به دیر وب شما رو آپ میکنه .  الهی دورت بگردم که عاشق ماشین بازی هستی وقتی ماشین بازی میکنی میگی aaani . دردت به جونم که این زوها انقدر شیطون تر و شیرین تر شدی که می خوام قورتت بدم . هواپیما رو خیلی خوب میشناسی وقتی بیرون باشیم و تو آسمون هواپیما بینی صداشو در می یاری ، صدای موتور رو هم خیلی خوب در میاری ، وقتی ازت می پرسم عشق مامانی کیه کی به سینت میزنی و میگی من ، من او لحظه می خوام فشارت بدم تو قلبم . چند روزی میشه خیلی به وسایل خودت حساس شدی نمی گزاری کسی بهش دست بزنه .  1 کار دیگه هم که انجام میدی از سینه نی نی حل می دی عقب که یعنی به وسایل من دست نزن. هم زم...
6 شهريور 1393

23 مرداد ماه

پنج شنبه عصر رفتیم خونه المان که تا رسیدیم بابارضا زنگ زد و گفت مامان بزرگش فوت کرده شما موندی پیش مامانی زهرا و من و بابایی رفتیم خونه مامان بزرگ . خیلی خانم مهربونی بود خدا رحمتش کنه . جمعه و شنبه هم اونجا بودیم . عکسی از مامان بزرگ ندارم که برات بزارم . فقط می گم خدا رحمتش کنه . هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را ...
28 مرداد 1393

پایان 17 ماهگی ورود به 18 ماهگی

  ماهگیت مبارک عشق من       پســـــــرم، همه چیزم؛ متنی رو خوندم چند روز پیش، نوشته بود: عشق پسر به مادرش، بزرگترین عشق دنیاست... شنیدی میگن عشق مادر و پسری، پدر و دختری؟ من هم شنیدم! اما تازه الانِ که می فهمم چی میگه و تو با عشق ت من رو تا کجاهای این عالم بردی...   وقتی که می خوای بری بیرون و می بوسیم و میگم، دوست دارم. وقتی دست تکون میدی و تا لحظه ی آخر که در و ببندم چشمت خیره س به چشمام. و منم که از باریکه ی در نگاه آخر رو می کنم و در رو می بندم که تو بری... وقتی هر کار جدیدت رو باید به من هم نشون بدی. صدام بزنی و بقیه رو منتظر بذاری و صبر کنی تا من هم ...
26 مرداد 1393

متفرقه

کوچولوی مامان دوشنبه من مریض بودم و  نرفتم اداره 1 چند تا عکس از متفرقه های این روزها برات می زارم .         توپ بازی با توپ بزرگتر از خودت ؟؟؟؟؟؟؟   شیر خوردم قوی شدم حالا 1 شوت !!!!! قربونت برم که کارت شده توپ بازی با این توپ ؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایااااااااااااااا هزاران بار شکر ...
19 مرداد 1393

عشق مامان و آستارا

عشق کوچولوی مامان چهارشنبه عمه خدیجه زنگ زده بود و پیشنهاد آستارا رو داد و پنج شنبه بعد از ظهر باهم رفتیم آستارا ، مادرجون ، عمه خدیجه ، رادین و حمید جون . خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی .   اینم عکس رادین جون که از شما 2 تا نشد 1 عکس بگیرم     اینجا از آب ترسیدی     این اسباب بازی ها رو از آستارا برای شما خریدن. وسطی و مادرجون خریده 2 تا کناری ها رو رادین جون خریده و حباب سازم من خریدم . دسته مادر و عمه هم درد نکنه   ...
19 مرداد 1393

گل پسرم رفته جنگل فندقلو

روز جمعه رفته بودیم جنگل فندقلو قرار بود صبح زود بریم که طبق معمول خواب موندیم و برای نهار رفتیم مامانی زهرا زحمت کشیده بود و همه وسایل و حاضر کرده بود ساعت 12:30 حرکت کردیم ، به خاطر چند روز تعطیلی عید فطر خیلی شلوغ بود رفتیم 1 جای خوبی پیدا کردیم و نشتیم قربونت برم که چقدر خوشحال بودی با باباجونی کلی او اطراف و دور زدین   داری از سربالایی می یای بالا که نشون می دی قوی شدی دورت بگردم من   فدای این نیم رخ ماهت بشم   ...
15 مرداد 1393

متفرقه 17 ماهگی

عشق مامانی روز عید فطر صبح بابارضا رفته بود برای نماز عید فطر و ما خواب خواب بودیم بعد از اینکه برگشت شما بیدار شدی تند و تند حاظر شدیم با زن عمو رفتیم 2 جایی که مجلس ختم داشتن . خونه عمه انقدر ساکت و  آروم نشستی که دلم برات سوخت . چشم سمت چپ شما خون افتاده بود ظهر بردمت درمانگاه تا دکتر و دیدی 1 قیامتی به پا کردی که منجر به استفراغ شد و کل لباس ها من ...     بعد از ظهر بابا رضا با عموها رفتن شهرستان ما هم با باباجون دوباره رفتیم شورابیل خیلی خوش گذشت خوشگل پسرم . تا می تونستی سنگ پرت کردی تو دیا             ...
9 مرداد 1393